هوو
16 فروردین 89
یکی از بیمارانم که خانمی است حدود 45 ساله و از فشار خون بالا و اضطراب دائمی رنج می برد، هر از گاهی برای کنترل فشار، سری به مطب می زند و اگر مطب خلوت باشد و بیمار دیگری نباشد با من به درد دل و گپ و گفتگو می نشیند.
چند روز پیش که پیدایش شد، کلافه و نگران بود و شکایت از سرگیجه ی گهگاهی داشت. پس از آن که فشار خون اش را اندازه گرفتم، سراسیمه پرسید:" خانم دکتر، فشارم خوبه؟ تو رو خدا نمی میرم؟ خیلی می ترسم.
گفتم:" آنقدر نگران نباش. فشارت که خوشبختانه طبیعی است و سرگیجه ات هم احتمالن به خاطر فکر و خیال زیادی است. تازگی ها هم که دخترت را عروس کرده ای؛ چه عجله ای داری برای رفتن؟ تازه، آدم خوبی هستی. مطمئن باش که به بهشت می روی."
گفت :" ای بابا، من که از اون دنیا نمی ترسم. تمام ترسم اینه که بمیرم، این مرده بره زن بگیره!"
یکه ای خوردم. انتظار چنین جوابی یا بهتر بگویم ترسی این چنین را نداشتم. گفتم:
" تا جایی که من می دانم که شوهرت خیلی به فکر توست و حالا بر فرض هم که این کار را کرد، دیگه بعد از مرگ چه فرقی داره؟ خدا را شکر کن که تا حالا به این فکرها نیفتاده."
گفت:" ای خانم جان. این شده غصه ی روز و شب و خواب و بیداری ما زن ها، از بس که نمونه هاشو دور و برمون می بینیم. اون هایی که یک ماه بعد از مردن زنشون، زن می گیرن،
به جای خود؛ الآن رسم شده که مردها با وجود زن عقدی و بچه و نوه، زن صیغه ای هم می گیرن. منم از این می ترسم که شوهره بخواد همرنگ جماعت بشه ."ُ
رفته رفته دلیل نگرانی مزمن او را می فهمیدم. ذهن او و زنانی همانند او چنان با این دغدغه عجین شده و زندگی شان را پر کرده که دیگر بین خواب و بیداری یا حتا مرگ و زندگی هم
تفاوتی قائل نیست. کل هستی و وجود آن ها آمیخته با این نگرانی است. طوری که کابوس تجدید فراش همسرانشان حتا تا آن دنیا آن ها را همراهی می کند و خدا می داند در این دنیا چه باج ها که نمی دهند تا هوو بر سرشان نیاید.