نامزدبازی
15 تیر 1389
آقایی روستایی حدود 70-65 ساله که کارش گاوداری و گله داری است با شکایت از درد کمر و پا به مطب آمد. ضمن شرح دردها واحوالش؛ گلایه از کار سخت روزمره، بزرگ شدن بچه ها و دست تنها ماندن خود وخانمش می کرد. در همین راستا ودر حین صحبت ناگهان به یاد پسر کوچکش که مدت ها پیش نامزد کرده بود، افتاده و از پدر پرسیدم:" راستی پسر کوچیکت هم لابد به سلامتی عروسی کرد ورفت دیگه دنبال زندگی خودش؟"
پدر نیشخندی بر سرورویم پاشید و گفت:" ای خانم جان، عروسی دیگه چیه؟ عروسی مال دوره ی ما قدیمیا بود. حالا دیگه همین طوری با هم هستن و خوشن. دوره زمونه ی ما گذشته، حالا دیگه جوونا این جوری راحت ترن."
انگشت حیرت به دندان گزیده و ناگهان احساس کردم که از ناف روستا به قلب پاریس پرتاب شده ام؛ تنها توانستم بگویم:" در هر حال هر طور که هست انشاالله خیر باشد."
نمی دانستم اندیشه ی باز و آزاد این مرد را خوش بدارم و یا از "بی بندوباری"، به زعم برخی، نفوذ کرده در بافت سنتی روستایی مان ناشاد شوم و به این فکر کنم که این " بی بندوباری" ها با توجه به آداب و تفکر غالب در جامعه ی مردسالار ما چه عواقب شومی برای آن دختر و خانواده اش می تواند به بار آورد و تا چه جاهایی داستان را بکشاند.
شاد شوم از آن که با نامزدی درازمدت، امکان آشنایی هرچه بیشتر زوج جوان و خانواده هایشان فراهم می گردد تا پشتوانه ای برای زندگی آینده ی آن ها شود و یا ناراحت از اینکه اگر روزی این ازدواج به هر دلیلی سر نگیرد، آن که بیش از هر کس دیگری لطمه می خورد، دختر است که دیگر در همه جا وبه چشم همه کس، زنی مطلقه و " دست دوم" محسوب می شود و چناچه در آینده، شانسی هم برای ازدواج مجدد داشته باشد، باید که سطح توقعاتش را پایین نگاه داشته و همسرش را از میان خواستگارانی بیمار یا معتاد یا بیوه با چندین و چند فرزند و نوه و احتمالاً با اختلاف سن زیاد و یا در بهترین حالت مردانی که هوس تجدید فراش کرده اند، برگزیند.
خوشحال باشم از اینکه قیود دست و پاگیر و خرج تراشی های بیهوده از جامعه ی جوان ما رخت برمی بندد و یا ناخوشنود از آن که شوربختانه تنها آن دسته از قیود برچیده می شوند که لاابالی گری را ترویج می کنند ودیگر مظاهر فرهنگ وتمدن غرب مثل پاکیزه نگاه داشتن محیط، رعایت مقررات رانندگی، رعایت نوبت صف بانک و سوپر و نانوایی و... از آنجا که دست وپاگیرند، در میان مردم ما به راحتی کنار گذاشته و نادیده انگاشته می شوند.
در گیروداراین افکار و سردرگم تناقضات و تضادهای موجود در این جامعه هرچه بیشتر دست و پا می زنم، کمتر ره به جایی می برم. عاقبت هم به سرگیجه دچار می شوم.
No comments:
Post a Comment