Thursday, June 23, 2011

قرص ضد بارداری

قرص ضد بارداری

1 تیر 1390
خانمی در حدود 30 ساله ،  برای مشاوره  در مورد روش های جلوگیری از بارداری به مطب مراجعه کرد.   از فحوای کلام ایشان روشن شد که این  خانم، همسر دوم مردی  است  که از همسر اولش  6 فرزند بزرگ دارد  و پس از اینکه آقا  در میانسالی  احساساتش جنبیده و هوس تجدید فراش کرده ،  زنی  تنها چند سال بزرگتر از فرزند ارشد خود را به عقد خود در آورده است.
این خانم یک کودک 2 ساله داشت و به خاطر فشار شوهر که دیگر بچه نمی خواست به مطب آمده بود تا با روش های  جلوگیری از بارداری آشنا شده و بهترین را برای خود انتخاب کند.   آقا که تازه  یادش افتاده بود بچه و زندگی خرج دارد و هزینه ها روز به روز کمرشکن تر می شود، به خانم جوانش شدیدا اولتیماتوم داده بود که چاره ای بیندیشد و از آنجا که در فرهنگ مردسالار ما ، بچه دار شدن و تمام گرفتاری های مربوط به آن جزئی از مسئولیت های خانم هاست،  او را تهدید کرده بود که بچه ی دوم مساوی است با طلاق!!
خلاصه، روش های مختلف ضد بارداری را برای خانم شرح دادم و پس از آنکه آنها را یک به یک رد کرد،  سرانجام بر سر قرص ضد بارداری با هم به توافق رسیدیم و دیدیم که مصرف قرص از همه ی راه های دیگر برای ایشان مطمئن تر، کم هزینه تر و کم دردسرتر خواهد بود.  نسخه را برای او نوشتم و با توضیحات کامل در مورد نحوه ی استفاده از قرص ، وی را با سلام و صلوات روانه ساختم.
حدود سه ماه بعد، همان خانم  یک روز سراسیمه وارد اتاقم شد و برگه ی آزمایشی را جلویم پرت کرد و طلبکارانه و با پرخاش گفت:" این چی چی قرص بود برام نوشتی؟ این که اثر نداش.  قرار بود برا من یه چیز درس حسابی بنویسی. شوهرم اگه بفهمه منو میکشه."  بعله ، چشمتان روز بد نبیند.  نگاهی به برگه ی آزمایش، روشن کرد که جواب آزمایش بارداری خانم مثبت  است.
خیلی تعجب آور بود. شک نداشتم که در این میان چیزی اشتباه شده. زیرا که درصد اطمینان قرص ضد بارداری در صورت استفاده ی درست، در  میان روش های غیرتهاجمی دیگر به نسبت از همه بالاتر است. تلاش کردم خانم را آرام کنم. او را دعوت به نشستن کردم و خواستم برایم توضیح دهد که دارو را به چه صورتی مصرف کرده است.
سر صندلی نشست و خیلی حق به جانب گفت: " مگه خودت نگفتی . همون طوری که گفتی کردم. هر شبی که آقام  پهلو من بود، یه دونه  از اون قرصا  خوردم."
 آه از نهادم بر آمد و نزد خود فکر کردم  که  ای کاش آقایشان هر شب به ایشان سرزده بود!... این طوری دردسر همه کمتر می شد.

Monday, June 6, 2011

اشتباه لپی

اشتباه لپی
15 خرداد 1390
پیش آمدن اشتباه در هر کاری حتی در کار پرمسئولیت روزانه ی مطب ، امری است   ناگزیر و گاهی اوقات  اجتناب ناپذیر. چرا که همه انسانیم و انسان،  جایزالخطا.
اشتباهات، در بسیاری از موارد، ناشی از  بی توجهی است و سهل انگاری و  یا در اثر سوء تفاهم میان پرسنل خود مطب و یا میان بیماران و پرسنل روی می دهد.  گاهی هم به دلیل غرور و اطمینان  زیادی به خود پیش می آید.  در بیشتر موارد  سهوی است و در نتیجه ی  نادانی  و خیلی کم پیش می آید که عمدی باشد و در این صورت در حرفه ی ما ، گناهی نابخشودنی.  
اشتباه گاهی  بزرگ  است  یا  کوچک و گاه  مضحک  است یا  تراژیک.   بعضی اوقات اشتباهات کم خطرند و کم ضرر و گاهی هم می توانند خدای ناکرده،  دردسرساز و تهدید کننده ی سلامتی و جان بیماران باشند. در هر حال  و به هر دلیلی که باشد، تلاش برای پرهیز از هر نوع اشتباه  و به حداقل رساندن درصد آن، در دستور کار روزانه ی ما قرار دارد.
اما چگونگی برخورد و مواجهه با این اشتباهات وقتی که رو می شوند هم داستان های خودش را دارد.
سخت نیست مورد سرزنش قراردادن و بازخواست بیماران وقتی که قصور و بی توجهی و ناآگاهی آنان سبب پیش آمدن مشکل و اشتباه می شود. حتا با کارکنان مطب هم می شود گاهی گرد و خاک کرد و مسئولیت خطیر و سنگینی را که بر دوش دارند به آنان یادآور شد. گوشزد کردن اشتباهات یا کم کاری همکاران و کارکنان مطب ها یا موسسات درمانی دیگر هم که دنیایی دارد. خیلی شیرین است و  به آدم احساس غرور و بزرگی و از همه بهترانی  می دهد.
اما  ... اما وای به وقتی که اشتباه از خودت باشد و هر کاری هم بکنی  نتوانی آن را به گردن دیگری بیندازی و یا به طریقی آن را توجیه و ماست مالی کنی. اینجا دیگر باید خودت جوابگو باشی و وجدان و انصاف خودت.
چندی پیش یک خانم و آقا از بیماران قدیمی به مطب آمدند. خانم به دلیل عقب زدن سیکل ماهانه و آقا بدلیلی که الان بدرستی در خاطرم نیست.
دفترچه هایشان را جلویم گذاشتند و شروع کردند از هر دری حرف زدن. از آنجا که مطب چندان شلوغ نبود، دل به دلشان دادم و در میان بحث و جدل و شوخی و جدی، معاینه کردم  و برای هریک  آزمایشات  لازم را در دفترچه نوشتم و بالاخره رفتند. فردای آن روز خانم تلفن کرد و گفت آزمایشگاه بدلیلی نامعلوم!  آزمایش همسر ایشان را نپذیرفته و خواسته اند که من دوباره آن را بنویسم. اوقاتم تلخ شد و در دلم آزمایشگاه را مورد سرزنش قرار دادم. اما بعد که خانم آمد و دفترچه ی شوهرش را مقابلم گذاشت، عرق شرم بر پیشانیم  نشست  و خجالت زده ی آزمایشگاه و بیمارم  شدم که اولی خواسته آبروداری کند و خطای مرا لو ندهد و دومی مجبور شده دوباره راهی مطب شود.  حدس می زنید که  اشتباهم چه بود؟ آزمایش بارداری خانم را در دفترچه ی شوهرش نوشته بودم!

Monday, May 23, 2011

بی آبرویی

بی آبرویی
 2 خرداد 1390

حدود یک سال پیش بود. روزی در اتاق باز شد و دو خانم وارد شدند؛  یکی جوان تر و دیگری کمی مسن تر . هر دو نگران و سراسیمه.   هر دو بخاطر بخطر افتادن ازدواجشان و قهر همسر.   یکی بدلیل جور کردن ازدواج یک زوج که می رفت تا پایانی دراماتیک یابد  و  دیگری بخاطر دریغ شدن یک قطره خون در شب زفاف و اتهامات همسر و سرانجام ترک وی و بی آبرویی متعاقب آن.
خانم جوان،  گریان و نالان قسم می خورد که پاک تر از منیژه ، دخت افراسیاب،  به بستر زفاف رفته و نگران و درمانده که چگونه چنین چیزی ممکن است و چرا باید در عین بکارت،  چنین اتفاقی برای وی بیفتد.
خانم مسن تر هم از آنجایی که واسطه ی این ازدواج بود، گذشته از این که خود را مسئول می دانست، از جانب شوهر خودش هم مورد حمله و خشم قرار گرفته بود که باعث و بانی این دردسر شده  و چنانچه ماجرا پایان خوشی نیابد، او را تهدید به جدایی کرده بود.
باری،  درخواست خانم ها این بود که من،  بیمار را معاینه و بکارت او را تایید کنم تا بتوانند بی گناهی دختر را به  شوهر و خانواده ی وی اثبات کنند.
اول سعی کردم از این کار طفره بروم و برای ایشان سر بسته بگویم   که  بودن یا نبودن پرده در این دوره ی وانفسای  ریا و دروغ و دکان های دوخت و دوز و تنوع برقراری رابطه ی جنسی به هیچ عنوان نمی تواند ملاک  خوبی برای سنجش پاکدامنی  و نجابت  یک زن محسوب شود و بهتر است سعی کنند اعتماد همسرانشان را با راستگویی جلب کنند. اما زیر بار نمی رفتند و تنها بر خواسته ی خود که همانا معاینه بود،   پافشاری می کردند.
باز تلاش کردم برایشان روشن کنم که عواملی  مانند سقوط  از بلندی یا شیرجه زدن در آب ، اسب و یا دوچرخه سواری و ... نیز می توانند منجر به پارگی پرده ی بکارت شوند.  در عین حال این امکان هم وجود دارد که بدلایل  دیگری مثل ضخامت، اندازه و یا محل قرار گرفتن پرده ، تنها  پس از چند بار  دخول این اتفاق بیفتد و  تازه خونی هم دیده نشود. گذشته از این، برخلاف تصور عامه، خون ریزی  نه بدلیل پاره شدن پرده بلکه به خاطر فشار و صدمه ای است که در نتیجه ی دخول به دیواره  وارد می شود.
حرفهای مرا با ناباوری گوش دادند و  ته دل آرام گرفتند که از آنها خطایی سر نزده اما این حرف ها برایشان نان و آب
نمی شد و  اصرار ایشان بر گرفتن گواهی باقی بود .
دوست نداشتم کاری را که به آن اعتقاد نداشتم انجام دهم  اما درماندگی و شرمندگی دختر جوان قلبم را می فشرد. نمی خواستم  در ماجرایی وارد شوم که از بیخ و بن به بی اساس و غلط  بودن  آن واقف بودم ولی چشمان گریان دو زن و صحنه های نفرت آور اتاق زفاف و زنان در انتظار هلهله و قهر داماد و سرکوفت ها و نفرین های  پس از آن که بر سر دختر فرود می آمد، مثل فیلم از جلوی چشمانم رژه می رفت.
دو زندگی خانوادگی در خطر بود و حیثیت دو زن در گرو یک   تاییدیه ی قلابی و بی ارزش و من درگیر با خودم. گریز از بازیگر فیلم هندی شدن نبود!  و من هم می باید  نقش خودم را ایفا می کردم.
پس تصمیم گرفتم حالا که قرار بر بازیگری است ، من هم سنگ تمام بگذارم. آستین بالا زده و خانم جوان را به اتاق معاینه فراخواندم ....... و سراتجام با یک گواهی فرد اعلا که مو لای درزش نرود،  آنها را با سلام و صلوات  روانه کردم.
چند ماه بعد خانم مسن تر را در یک مجلس عروسی دیگر شاد و خندان یافتم. خوشحال و سردماغ به سراغم آمد که خدا عمرت بده، بخیر گذشت. گواهی شما زندگی هر دوی ما را نجات داد.
خلاصه،...  قصه ی ما بسر رسید ... دختر به خانه ی شوهر و... فیلم هندی به پایان خوش.

Sunday, May 8, 2011

از ماست که بر ماست 5

از ماست که بر ماست (5)

18 اردی بهشت 1390
آقای جوانی  در اثر تصادف، دچار شکستگی استخوان های دست و مچ دست می شود.
پس از انتقال به بیمارستانی  دولتی، با تشخیص پزشک جراح کشیک، بیمار به اتاق عمل برده شده و بوسیله ی ایشان "پین" در دست  بیمار گذاشته و دست گچ گرفته  می شود.
اما پس از سپری شدن زمان لازم برای ترمیم شکستگی ، تازه  ماجراها آغاز و گرفتاری ها شروع می شود.   چرا که وقتی بیمار برای باز کردن گچ و درآوردن " پین " به  همان بیمارستان و همان جراح مراجعه می کند، آقای جراح مربوطه قابل دسترسی نبوده  و به هیچ قیمتی نیز  راضی به ویزیت  این بیمار در بیمارستان نمی شود.
 پس از چندین بار رفت و آمد و پیگیری بیمار،  عاقبت آقای دکتر سر  اصل مطلب می رود  و  توسط  منشی  از بیمار خواسته می شود که  به مطب شخصی آقای دکتر برود.
بیمار به ناچار به مطب دکتر مراجعه می کند . در آنجا اما درمی یابد که هزینه ی درخواستی برای درآوردن پین بسیار بالاتر از بیمارستان است، زیرا که آقای دکتر در مطب با بیمه ی روستایی و دولتی قرارداد ندارد و هزینه ی  نمام خدمات مطب  باید آزاد پرداخت شود.بحث و جدل فایده ای ندارد و دکتر حاضر نیست  به بیمار خودش  با هزینه ای کمتر سرویس بدهد.  کار به مشاجره و جنجال می کشد و بیمار بدون نتیجه و با  دلخوری و قهر مطب را ترک می کند.
دوباره به بیمارستان رفته و این بار به جراحان دیگر متوسل می شود، شاید که آنها چاره ی کار او شوند ولی هیچ جراح  دیگری هم حاضر به رسیدگی به مشکل بیمار نشده و یا به دلیل بار حقوقی و یا حفظ حرمت همکار و یا هر دلیل ناشناخته ی دیگری ، بیمار را به زبان ساده از بیمارستان جواب می کنند.

بیمار درمانده و سر در گم  برای خلاص شدن از شر گچ و پین ،  هیچ  راه دیگری نمی شناسد. از مطب دکتر خود رانده و از بیمارستان مانده، سرانجام از جانب  یکی از پرسنل کمی دلسوز بیمارستان راهنمایی می شود که:" باباجان ، جراح که کم نیس.  برو مطب دکترای دیگه. ولی فکر ویزیت دولتی را از سرت  بدر کن."
جوان داستان ما که در این میان خیلی پخته تر و واقع بین تر از روزهای اول شده و می داند که به هر کس مراجعه کند باید که دستش را کمی بیشتر در جیب فرو کند وگرنه گچ و پین را تا آخر عمر با خودش حمل خواهد کرد، دست از لجبازی بر می دارد و  راه چاره  را در این می بیند که دور بیمارستان را خط بکشد و از اول شروع کند.

 " شعار ویزیت حلال، جان و دست و اعصاب  آزاد " را سرمشق قرار داده و  به
مطب اولین جراحی که مراجعه می کند، از شر هر آنچه وبال گردن و جانش بوده راحت می شود.
 
نکته ی جالب در این ماجرا این جاست که این آقا ی جراح دوم هم در همان بیمارستان دولتی کار می کند ولی در مطب شخصی دیگر حفظ حرمت همکار و بار حقوقی و... ملاک عمل نیست. حرف  اول و آخر را پول می زند.
این سرگذشت که در فرهنگ بهداشت و درمان امروز ما  با ادبیاتی  محترمانه به یکی از انواع پدیده ی  نوظهوری  بنام " زیرمیزی " تعبیر می شود، در فرهنگ عامه و نزد مردم  جز " پول زور " هیچ تعریف دیگری ندارد.

Friday, April 22, 2011

حرف مرد یکی است

حرف مرد یکی است
30 فروردین 89
مادر با دخترکی 5 ساله قدم به اتاقم می گذارند.  دخترک  با  مشکل شدید تنفسی و سرفه های مزمن، مبتلا به آسم و از بیماران شناخته شده ی مطب است. او را معاینه می کنم و از مادر می پرسم که آیا از داروهای خوراکی و اسپری، مطابق دستور استفاده کرده است یا نه؟
مادر می گوید:" تمام شربت ها را بهش میدم ولی فایده نداره."
می پرسم :" پس اسپری هایی را که بار پیش برایش نوشته ام چکار کردی؟"
با حالتی از تسلیم می گوید:" پدرش اجازه نمیده که اسپری بزنه ، میگه عادت میکنه."    و بعد احساس می کند که باید دل مرا بدست بیاورد و می افزاید:" حالا به جای اسپری شما براش آمپول بنویس."
در حال انفجار از خشم، خیلی جلوی خودم را می گیرم که نگویم آخه آدم حسابی، اگه عادت نکنه که خفه میشه!   
خشمم را قورت می دهم  و با لحنی عصبی  می گویم:" اگر قرار بر عادت کردن باشه که آمپول هم عادت میاره.  بگو پدرش بیاد تا من خودم حالیش کنم."
مادر که گویا متوجه اندازه خشم من شده با حالتی آمیخته با ترس و احتیاط، با گاز گرفتن لب و تکان دادن سر به من می فهماند که پدر در اتاق انتظار نشسته و ممکن است بشنود.
لحنم را آرامتر می کنم و آقا را به اتاق فرا می خوانم. حال و وضعیت فرزندش را برایش توضیح می دهم. هر حرفی را که می خواهم بزنم  چندین بار در دهانم می چرخانم که برخورنده نباشد،  تا بتوانم بدون زیر سوال بردن اتوریته و نقش پدری  و با رعایت غرور مردانگی  پدر،  او را متوجه ی خطرات آسم و امکان  خفگی ناشی از بیماری  و وضعیت بحرانی  جگرگوشه اش  بکنم.
تلاش می کنم برایش روشن کنم که استفاده از اسپری چه برتری هایی بر داروهای تزریقی و خوراکی دارد و در هر حال باید آن را به عنوان دارویی تمام وقت تا زمانی معین و شاید نامحدود  برای دخترش بپذیرد. در واقغ  قبول کند که  نفع دخترش در آن است که به استفاده از اسپری عادت کند.
پدر در تمام مدتی که با او  صحبت می کنم، در سکوت کامل خیره نگاهم می کند. نه تایید می کند و نه حتا کلامی به مخالفت ابراز می کند. حرف هایم که تمام می شود، در همان سکوت سرشار از ضدیت و مخالفت ناگفته، سری به نشانه ی خداحافظی ، شاید برای خالی نبودن عریضه، تکان داده و همراه  با خانواده اتاق را ترک  می کند.
 تصمیم از پیش گرفته شده بود.    حرف های مفت یک دکتر زن که دلیل نمی شود مرد حرفش را عوض کند، آن هم به قیمت از دست دادن وجهه در مقابل زن و بچه!!
گاهی وقت ها احساس عجز و ناتوانی غریبی می کنم. شما بودید نمی کردید؟

Tuesday, April 5, 2011

امان از تیتر

 
امان از تیتر
15 فروردین 90
این داستان به هیچ وجه به بیماری و بیماران مربوط نمی شود ولی از آنجا که  در مطب اتفاق افتاده و به نوعی نشان دهنده ی فرهنگ و طرز تفکر غالب در جامعه ی ما است، آن را برایتان می نویسم.
کنتور برق مطب خراب شده بود، همسرم پیگیر ماجرا شد و به اداره ی برق مراجعه کرد تا  کسی را برای درست کردن آن بفرستند. پس از چندین بار رفت و آمد مامورین  اداره ی برق  به مطب، روزی خانم منشی آمد و گفت:" مامور میگه بگو دکتر بیاد."
به حیاط مطب رفتم . پس از احوال پرسی های معمول  پرسیدم:" خوب مشکل رفع شد؟"
آقای مامور گفت:" نه ، حاج خانوم. به آقا دکترم  گفتم که ترمینال باید عوض بشه."
گفتم:" خب ، عوض کنید. هر کاری را که صلاح می دانید، انجام بدهید."
نگاهی  سرشار از دودلی و تردید  به من انداخت و گفت:" حاج خانوم آخه باید بخرم. دکتر بگه بخر، منم می خرم."
هم لجم در آمده بود و هم بخاطر این خلع تیتر و لباس ناگهانی  خنده ام گرفته بود.   گفتم: " آقا جان من میگم  بخر، هزینه اش را هرچه باشد ما می پذیریم  ولی  البته نه من حاج خانمم و نه شوهرم دکتره."
نگاهی کرد و گفت:" اِ ، ببخشین ناراحت شدین!؟"
گفتم:" نه.   فقط خواستم بدونی  فردا اگه یه موقع بچه ات مریض شد، پیش  من بیاریش شانس خوب شدنش بیشتره تا ببری پهلوی شوهرم."
البته شوهرم این ماجرا را به فال نیک گرفته و می گوید: " چه اشکالی دارد.  وقتی خانم ها پس از ازدواج با پزشکان بطور اتوماتیک، ترفیع درجه می گیرند و می شوند خانم دکتر، من نشم آقا دکتر؟ چقدر بخیل!"
یاد یکی از آشنایان بخیر که خانم دندانپزشکی بود، همسر یک آقای مهندس راه و ساختمان. خود خانم برایم تعریف می کرد که هر وقت برای خرید به سوپر محله مراجعه می کرد، فروشنده  او را خانم مهندس صدا می زد. یک روز که خیلی کفری شده بود، برگشت به فروشنده گفت:" مرد حسابی به چه مناسبت به من میگی خانم مهندس؟ ! تو که فامیلی منو می دونی. همونو بگو. تازه اگه خیلی هم دلت میخواد تیتر بدی ، اقلا تیتر خودمو بهم بده ، نه مال شوهرمو."

Monday, March 7, 2011

 اسفند 16 1389


چند روزی است که دست و دلم به نوشتن نمی رود. نه اینکه خاطره ای نمانده یا حرفی برای گفتن نباشد، فقط حال و هوای دیگری دارم که زبانم از بیانش کوتاه است. شاید این سروده ی زیبای فریدون مشیری بتواند زبان دل مرا در این روزها به بهترین گونه ای بیان کند:

سرود گل

با همین دیدگان اشک آلود
از همین روزن گشوده به دود
به پرستو، به گل، به سبزه درود!
به شکوفه، به صبحدم، به نسیم
به بهاری که می رسد ازراه
چند روز دگر به ساز و سرود.

ما که دل هایمان زمستان است،
ما که خورشیدمان نمی خندد،
ما که باغ و بهارمان پژمرد،
ما که پای امیدمان فرسود.
ما که در پیش چشم مان رقصید
این همه دود زیر چرخ کبود.
سر راه شکوفه های بهار
گریه سر می دهیم با دل شاد
گریه ی شوق، با تمام وجود.

سال ها می رود که از این دشت،
بوی گل یا پرنده ای نگذشت.
ماه دیگر دریچه ای نگشود،
مهر دیگر تبسمی ننمود.

اهرمن می گذشت و هر قدمش
ضربه ی هول و مرگ و وحشت بود.
بانگ مهمیزهای آتش ریز
رقص شمشیرهای خون آلود.
اژدها می گذشت و نعره زنان
خشم و قهر و عتاب می فرمود.
وز نفس های تند زهرآگین،
باد، همرنگ شعله برمی خاست،
دود بر روی دود می افزود.

هرگز از یاد دشتبان نرود
آنچه را اژدها فکند و ربود.
اشک در چشم برگ ها نگذاشت
مرگ نیلوفران ساحل رود.
دشمنی کرد با جهان پیوند
دوستی، گفت با زمین بدرود...

شاید ای خستگان وحشت دشت!
شاید ای ماندگان ظلمت شب!
در بهاری که می رسد از راه،
گل خورشید آرزوهامان
سر زد از لای ابرهای حسود.

شاید اکنون کبوتران امید،
بال در بال آمدند فرود...

پیش پای سحر بیفشان گل،
سر راه صبا بسوزان عود،

به پرستو، به گل، به سبزه درود!

هر روزتان نوروز
نوروزتان سبز باد!

.

Friday, February 18, 2011

داستان گواهی نوشتن

داستان  گواهی نوشتن

30 بهمن 89


آقایی  با کاغذی در دست وارد اتاقم می شود و می گوید :" می خواستم این گواهی سلامت را برای ورزش مدرسه ی پسرم پر کنید."
می پرسم :" پسرتان کجاست؟"
می فرمایند:" در مدرسه."
می گویم:" من بدون معاینه ی کسی،   نه می توانم گواهی سلامت صادر کنم و نه گواهی بیماری. بچه را بیاورید تا معاینه شود."
می گویند:" آخه من میدونم که سالمه. دکترای دیگه م همین جوری گواهی میدن."

 خانم دیگری به مطب می آید و می گوید:" دو هفته ی پیش  عروسی خواهرزاده ام بود، رفتیم روستا. حالا مدرسه  از دخترم برای اون روز گواهی میخواد. یه گواهی براش می نویسین ببرم مدرسه؟"
می پرسم :" مگه بچه مریض بوده؟"
می گوید:" نخیر. "
می گویم:" اگر  شما برای مسئولان  مدرسه توضیح دهید که یک روز برای یک امر خیر فامیلی ، به مدرسه نیامده، آیا غیبت او موجه نمی شود؟"
می گوید:"  من به ناظم گفتم،  ولی گفتن اداره این عذرها رو بعنوان دلیل غیبت  قبول نمی کنه. خود ناظم  به من گفت که تنها راهش اینه که  از یه دکتر گواهی  بگیرین." 

دانشجویی  می آید و از من گواهی می خواهد برای سه هفته ی پیش که سر  جلسه ی امتحان حاضر نشده و حالا اگر گواهی پزشکی نبرد، از این واحد می افتد.
خودش اعتراف می کند که بیمار نبوده و حالا به هر دلیلی امتحان نداده است. ولی تنها راه حلی که به نظرش رسیده این بوده که بیاید و از من گواهی بگیرد.
....و هزاران نمونه ی دیگر از این دست.

چطور ممکن است پزشکی بدون معاینه گواهی صادر کند؟
چگونه پدری راضی می شود حق ویزیت را بپردازد ولی  معاینه را زیادی بداند؟
چگونه است که ناظم مدرسه ، گواهی دروغین را بر حرف راست ترجیح می دهد؟
چرا اداره ی آموزش و پرورش هر غیبتی را همچون گناهی نابخشودنی انگاشته و هیچ غیبت دیگری غیر از بیماری را موجه نمی داند؟ ( و آن هم تنها در صورتی که  پزشک تأییدش کند) ؟
چرا دانشجوی مملکت به خودش اجازه می دهد، پزشک را شریک بی مسئولیتی و لاابالیگری  خود کند؟
چرا انگار که همه ی کارهای ما با دروغ و ریا کاری بهتر راه می افتند؟

.......

چرا وچگونه و  چطور زیاد است، فعلن فقط  پیدا کنید پرتقال فروش را!!!!


Friday, February 4, 2011

از ماست که بر ماست-4

از ماست که بر ماست (4)

15 بهمن 1389



 چندی پیش خانم جوان بارداری برای نشان دادن آزمایشات روتین بارداری به مطب مراجعه کرد. برگه ی آزمایش را جلویم گذاشت و به همراه  آن یک کارت ویزیت  متعلق به یکی از آزمایشگاه های شهر را. از او پرسیدم که این کارت برای چیست و مگر برای دادن آزمایش خون به اداره ی بهداشت *  مراجعه نکرده است؟

گفت: " چرا رفتم.  اول  رفتم اداره ی بهداشت  که  آزمایش  خون بدم.   بعدش  که از من خون گرفتن این کارتو  دادن، گفتن حالا برو این آزمایشگاه. اونجا که رفتم باز از من  خون گرفتن و گفتن برو چار ماه دیگه دوباره بیا.  هر چی پرسیدم  برای چی خون گرفتین جوابی ندادن. وقتی هم پرسیدم جواب آزمایش را کی به من میگین، گفتن بعد از زایمان."

بعد با حالتی نگران از من پرسید:"  حالا به نظر شما این چیه ؟ برای چی از من دوباره خون گرفتن؟ نکنه بچه ام ایرادی داشته باشه؟ "

پشت و روی کارت را نگاه کردم.  روی آن  نام آزمایشگاه و پزشکان مسئول با خط  درشت نوشته  ودر زیر آن کمی ریزتر یادآوری شده بود که هردو، عضو هیئت علمی دانشگاه  می باشند.  پشت کارت هم  با خطی کج و معوج، تاریخ مراجعه ی بعدی را نوشته بودند.

کنجکاو بودم  بدانم که آیا پولی هم بابت این خون گیری مجدد  از خانم باردار گرفته اند یا نه. ولی  خوشبختانه پاسخ  او منفی بود. از او پرسیدم :" هیچ توضیحی برای شما ندادند؟" گفت :  "نخیر."      گفتم:  " برگه ای ، رضایت نامه ای یا چیزی از این قبیل ندادند که امضا کنید؟"  باز هم جواب منفی بود.

حدس می زدم که همکاران دانشگاهی در راستای کارها و پروژه های تحقیقاتی  خود و در جهت بالا بردن سطح علمی دانشگاه ها! دست به این اقدامات زده باشند ولی با این وجود خیالم راحت نبود. سرانجام  و از آنجا که سرم برای بعضی کارها درد می کند، گوشی تلفن را برداشته وبعنوان پزشک معالج  آن خانم باردار، مسئول اداره بهداشت مذکور را در جریان گذاشته و از او خواهش کردم که برایم روشن کند که ماجرا چیست.  آقای محترمی که در آن سوی خط بود، در ابتدا به کلی منکر شد و بیمار را به دروغ گویی متهم کرد و سرانجام پس از پافشاری من حاضر شد اعتراف کند که بله یک پروژه در حال انجام است  ولی به این مورد ربطی ندارد.
 اما از آنجا که احتمالا حدس می زد که از شر من به این راحتی خلاص نخواهد شد و تا جواب درستی دریافت نکنم ، دست از سرش بر نخواهم داشت، قول داد که پیگیری لازم را به عمل آورد.  از مسئول آزمایشگاه که نا امید شدم و فهمیدم  که "ضابطه" را باید گذاشت  در کوزه و آبش را خورد،  بهتردیدم  از کانال  "رابطه " وارد شوم.  به یاد یکی از دوستان قدیمی هم مدرسه ای خود که در یکی از پست های معاونت اداره ی بهداشت استان کار می کند، افتادم.  با او تماس گرفته و پس از شرح تمامی ماجرا، از او خواهش کردم که مسئول آزمایشگاه مربوطه را در امر پیگیری کمی هل دهد.

پس از گذشت یک هفته  دوست عزیزم زنگ زد.  برایم تعریف کرد  که موضوع را دنبال کرده و همانطور که حدس می زدم؛ کار، کار همکاران  دانشگاهی است که بی نیاز از رضایت و آگاهی بیماران و بی توجه به رعایت وضعیت روحی هر بیمار (و در این مورد خاص  یک خانم باردار) ، خر مراد خود را رانده و حتا یک توضیح کوچک را هم از بیمارخود  دریغ می کنند. 

نکته اینجاست؛ مهم نیست که یک پروژه ی علمی ، که بیش از هر چیز باید در دراز مدت هدفش بالا بردن سطح کیفی زندگی مردم باشد، در وهله ی  اول با نادیده انگاشتن و بی اعتنایی به حقوق اولیه ی همین مردم  به دست  آید.  آنچه اهمیت دارد آن است که عزیزان دانشگاهی ما برای تأمین سلامت و جان بیماران زحمت می کشند. حال اگر این وسط یک کمی هم احترام وحق و کرامت و این حرف های زیادی را فراموش کردند  که اتفاقی نمی افتد!!!!!

یک ذره حرفه ای گری و رعایت حد اقلی استانداردهای جهانی از یک گروه نخبه ی دانشگاهی آیا توقع زیادی است؟
 
* آزمایشات بارداری بطور رایگان در ادارات بهداشت شهرستان برای بیماران تحت پوشش بیمه ی روستایی انجام می گیرد.

Thursday, January 20, 2011

سرانجام یک ورزشکار


 
سرانجام یک ورزشکار

30 دی 1389


بیمار آقایی است 35 ساله که حداقل 10 سال پیرتر نشان می دهد. دست به زیر چانه و ناله از درد دندان  دارد.  خانم و بچه هایش را خوب میشناسم چرا که از بازدیدکنندگان همیشگی مطب هستند ولی آقا را شاید این دومین باری باشد که می بینم. زیرا سال ها بدلیل اعتیاد و شاید هم خرید و فروش مواد مخدر در زندان بوده و چند وقتی است که  آزاد شده است.

خانم او در تمام دیدارهایی که با فرزندان بیمارش از مطب داشت،  برایم از وضع نابسامان زندگی و کشیدن بار و خرج کودکانش بدون همسر و یار ویاور،  درد دل می کرد و تصور همیشگی من از همسر او، آدم بی کاره و بی مسئولیتی بود که بجای کار شرافتمندانه و رسیدگی به زن و بچه های همیشه بیمارش، سراغ کار خلاف رفته است.

آقا برایم از این می گوید که بتازگی کاری در خارج از شهر، فرسنگ ها دور از هرگونه امکانات اولیه ای   پیدا کرده و شب ها را در آلونکی  در تنهایی و بی کسی به صبح می رساند و تنها آخر هفته ها  به آغوش خانواده باز می گردد. برای همین هم با وجود درد دندان، چون  دسترسی  به دکتری نداشته، مجبور شده تا آخر هفته صبر کند. دندان هایش تا آنجا که باقی بودند و اگر بتوان آنها را دندان نامید، چیزی در حد تیزی هایی  چرک و زرد قهوه ای برآمده از گوشتی  متورم و به شدت عفونی  بود.

برایم تعریف کرد که از زور درد و  ناچاری در یکی از همین شب های تنهایی، خودش  ابتکار عمل را در دست گرفته و با چاقو اقدام به در آوردن دندان دردناک خود کرده  و البته  این اولین بار نبوده است. خانمش برایم گفت که تابحال به هیچ دندانپزشکی مراجعه نکرده و تمام دندان های کرم خورده  را خود به همین شیوه، از ریشه درآورده است.

مو بر اندامم راست شد. حتا تصورش هم برایم چندش آور و دل برهم زن بود.

وقتی به او گفتم که  آدم باید در زندگی خیلی سختی کشیده باشد تا قادر  باشد با خود چنین کند، آه از نهادش برآمد. کتش را درآورده و  آستین دست راست پیراهنش را بالا زد و دست دفرمه و سر استخوانی  که از وسط بازویش بیرون زده  و تنها پوستی روی آن را پوشانده بود را نشانم داد.  برایم  تعریف کرد که زمانی ورزشکار بوده  است. در یکی از مسابقات رسمی  کاراته  و در حین مبارزه ، دچار شکستگی استخوان بازو می شود. به خاطر بی توجهی ، بی پولی و بی پشت و پناهی ، دست شکسته هیچگاه بدرستی جا انداخته و  ترمیم نشده  و به امان خدا سپرده می  شود. بخاطر دفرمیتی  دست مجبور به کناره گیری از میادین ورزشی می شود.
  دردهای شدیدی که ناچار به تحمل است و  افسردگی  ناشی از درد و بی کسی و درماندگی ، همه و همه او را بتدریج  به سمت مصرف دائمی مواد مخدر سوق می دهد.  فرو رفتن در گرداب فقر و اعتیاد، آهسته آهسته از یک ورزشکار با استعداد که بتازگی دیپلم دبیرستان خود را هم گرفته، آدمی سرخورده و مفلوک می سازد که حتی قادر به تامین نیازهای اولیه ی خود  نیست،  بگذریم از خانواده ای  که بتازگی  تشکیل داده و در حال بزرگ شدن است.

...... و عاقبتش می شود مرد رنجور و درد کشیده ای که با لثه ای کاردآجین شده درمقابل من نشسته  و نگاهش لبریز از  حسرت های فروخورده و دادهای ستانده نشده  است.

 شنیدن سرگذشت غم انگیز او در بهتم فرو برد، بغضم را فرو خوردم و  شرم زده شدم. اما بیش و پبش از هر چبزخودم راسرزنش کردم  که بدون آگاهی، در مورد او چنان پیش داوری کرده بودم.

Tuesday, December 21, 2010

شدت علاقه


شدت علاقه

30 آذر 89

 از مسایلی که  گاهی در مطب،  برای ما خیلی  مشکل ساز می شود، سوء تعبیرها یا سوءتفاهم هایی است که برای برخی بیماران در قبال برخوردهای ما پیش می آید.  شخصی کردن مسائل و موضوعات، اندازه  نگه نداشتن انتظارات و احترام نگذاشتن به مناسبات  که گاهی از سوی بعضی از بیماران دیده می شود، این سوال را پیش می آورد که در این موارد،  اشکال کار از ماست یا از آنها و یا اینکه بطور کلی بازتابی از روابط موجود  و فرهنگ حاکم بر جامعه.

شاید که حقوق قانونی آنها بدرستی به ایشان تقهیم نشده، شاید مرز و محدوده ی حق و آزادی را بدرستی نمی شناسند، شاید می خواهند حقوق پایمال شده ی خود در جای دیگر را، از ما بستانند  و یا هزاران شاید دیگر. اما دلیل آن هرچه که  باشد، بازده آن برای من و همکارانم در مطب، آزاردهنده، تنش زا و در بسیاری موارد  برخورنده است.

چگونه می شود میان احترام به بیمار و طلب احترام کردن از او  توازن برقرار کرد؟ آیا می توان رابطه ای پایاپای  میان   پزشک و بیمار بر اساس تفاهم و درکی متقابل بنا ساخت تا هم بیمار از آن سود جوید و هم پزشک بتواند در آرامش کارش را به انجام رساند؟ چگونه می توان تعادلی برقرار کرد تا با حفظ کرامت و شخصیت افراد، رفتار ما برای بیمار سوء تعبیر نشود و بیمار،  خواسته ها و انتظاراتش را از پزشک معالج،  به  حقوق بر حق  خود که منجر به تخلف های قانونی از جانب تیم پزشکی نشود، محدود کند.

یکی از مشکلات بسیار رایج  و دردسرسازی که در مطب با آن مواجه هستیم، مراجعه ی بیماران با دفترچه ی دیگران است. بطور  مثال :

چندی پیش آقایی با نسخه ای که  پزشکی دیگر برای خواهرش نوشته بود  به من مراجعه کرد و می خواست که این نسخه را در دفترچه ی خانم اش وارد کنم، چرا که " خواهرم خیلی مریض ِ و دستش هم  تنگِ. از بس که دکتر رفته و نتیجه نگرفته، دیگه آهی در بساطش نمونده. حالا شما زحمت بکش این نسخه رو تو دفترچه ی خانم من بنویس."

در اینجا باید در ابتدا دچار عذاب وجدان شوی و شاید هم  کار همکاران ات را زیر سوال ببری  که چرا خواهر گرامی آقا خوب نشده و بعد همدردی کنی که پولی در چنته اش نمانده و دست آخر هم چند تخلف اداری انجام دهی تا بیمار از تو نرنجد.
وقتی برای این آقا روشن کردم که  نمی توانم برای بیماری که هرگز ندیده ام، دارویی  بنویسم و آن هم نسخه ی پزشکی دیگر را در دفترچه ی شخصی دیگر؛ گله و شکایت اش به آسمان رفت که :" ای بابا، چقدر سخت می گیری، یه کم انسانیت داشته باش.  ما فکر می کردیم شما دکتر دلسوزی هستی!"

جواب او را چه باید می دادم؟ به او پیشنهاد کردم که خواهرش را به مطب آورد تا بدون گرفتن حق ویزیت خودم او را معاینه کرده و برایش دارو بنویسم و بجای پرداخت  ویزیت من، پول داروهایش را بپردازد. فکر می کنید قبول کرد؟ با قهر و دلخوری  مطب را ترک کرد و تا مدتها پیدایش نشد.

چند روز پیش هم خانمی برای تزریق به مطب مراجعه کرد. پول تزریق را اما فراموش کرده بود که به همراه بیاورد، بنابراین خیلی راحت دفترچه ی بیمه اش را در آورده و به منشی داد و گفت :" خوب اشکال نداره. یه برگه از دفترچه بکنین." وقتی به او گفتم که من اجازه ندارم به این دلیل برگه ای بکنم و بهتر است همان پول تزریق را برای ما بیاورد، هاج و واج نگاهم می کرد. احتمالا این خانم هیچ درکی از سوء استفاده از دفترچه نداشته. دفترچه مال خودش است  و اوهم صاحب اختیارش!

گاهی هم  اما  برخوردهای  بامزه ای پیش می آید  که تلخی آنهای دیگر را کم می کند. یک بار خانمی جوان که چند سالی است بیمار من است، در خلال معاینه،  مرا ... جون( یعنی اسم کوچکم با پسوند جون ) خطاب کرد. اول به رویم نیاوردم و فکر کردم که لغزش زبانی بوده اما بار دیگر که با اعتماد بنفس بیشتری  تکرار کرد، از او پرسیدم که چرا مرا با نام کوچکم مخاطب قرار می دهد  و مگر من پزشک معالج او نیستم؟ می دانید چه جواب داد؟ گفت:" از شدت علاقه"!

Sunday, December 5, 2010

یک سال گذشت


یک سال گذشت

30 آبان 89

یک سالی می شود که نوشتن " یادداشت های مهدشت " را شروع کرده ام.  اکنون که این نوشته ها را مرور می کنم ، می بینم که  بیشتر یادداشت ها در مورد بیمارانی بوده که با دفترچه های روستایی مراجعه می کرده اند. در روند نگارش این خاطرات  تلخ و شیرین برایم هرچه بیشتر روشن شد که این بیماران  ( اگر بتوان همگی را در یک دسته بندی  قرار داده و از آنان با عنوان  بیماران روستایی یاد کرد )، چه طیف گسترده ای از مردم را در بر می گیرند. مردمانی با سطح انتظارات، برداشت ها و باورهایی گونه گون که گاهی تفاوت موجود در رفتار و برخوردهای شان با هم ، تفاوت از زمین تا آسمان  است و در مواردی حتا، در دو جبهه ی  مخالف و رودررو با یکدیگر  و...

با این وجود همگی در یک چیز با هم اشتراک دارند:

 بدون در نظر گرفتن سطح درآمد، سواد و یا طبقه ی اجتماعی، همه، نیازمند جدی گرفته شدن  هستند؛  نیازمند آنکه با رفتاری شایسته ی انسان و با احترام با آنها برخورد شود و تشنه ی اینکه به حرف ها و درد دل های شان گوش سپرده شود.

با کوله باری از درد و بیماری و به امید رهایی از آنها  روی به ما می آورند. بسیاری درمان می شوند و خیلی ها شان هم نه و این خیلی ها،  بخوبی نیز می دانند که درمان شان در دستان ما نیست . اما به سوی ما بازمی گردند و  انتظار دارند که حتا اگر نمی توانیم  مسائل و مشکلات شان را برطرف کرده و یا از دردشان بکاهیم، دست کم آنان را باور کنیم، دردهایشان را جدی بگیریم، برایشان وقت بگذاریم و گاهی اوقات فقط سنگ صبورشان شویم.


با آنکه می دانیم  بسیاری از بیماری ها  و علائم درمان ناپذیری   که امروزه  مردم با آنها دست  درگریبانند، بازتاب  درگیری هایی است که در خانه و اجتماع دارند و با آنکه آگاهیم که  بسیاری  از دردهای آنان  ریشه در مشکلات معیشتی، اجتماعی –  فرهنگی دارد، اما از نمودها و نشانگانی که این بیماران دردمند را به  سوی ما رهنمون می شود، نمی توان غافل شد. بی شک عوامل  اصلی را باید در جای دیگر جست و تلاش در رفع آنها داشت که آن هم خارج از حیطه ی کاری ماست و شوربختانه دستان ما از آن کوتاه. با این وجود نمی توان ناظر بی تفاوت صحنه ماند.
.

اینجاست که نقش منِ نوعی به عنوان پزشک خانواده پررنگ تر شده، ازدنیای  پزشکی بالینی و آکادمیک  فراتر رفته و مددکاری اجتماعی،  روانکاوی و روان شناسی را هم در بر می گیرد. گاهی حتا میانجی گری و داوری هم  به بخش هایی  جدایی ناپذیر از کارزار روزانه مطب افزون می شود. شاید در این میان تنها بتوان با در نظر گرفتن راهکار یا درمانی ( اعم از دارویی و یا غیردارویی ) متناسب با موقعیت اجتماعی- اقتصادی وتا حد امکان کم هزینه و با سنجیدن  تمام جوانب ، دست کم مرهمی هر چند ناچیز بر زخم های بیشمارشان بود. مرهم و راه حلی که بیمار را راضی، بستگان وی را قانع و خود ما را با وجدانی آسوده راهی خانه کند.




Wednesday, November 10, 2010

مجید


مجید

15 آبان89

 تصور همیشگی  من از " مجید " هوشنگ مرادی کرمانی، از زمانی که قصه هایش را خواندم،  پسرکی بود روستایی و تنگدست ولی  آزاده، زبر و زرنگ و باهوش که با وجود بازیگوشی و شیطنت هایش، راه پیشرفت را خوب می شناسد و  راه دل آدمها را هم به آسانی می داند.

 ... و گویا روزگار از همان زمان  محبت " مجید "ها را در دل من کاشته و آنها را بر سر راه من قرار می دهد و شگفت   آور آنکه همگی بنوعی یاد آور و تداعی کننده همان " مجید قصه ها " برایم هستند.

یکی از اولین کسانی که  بخاطر کارهای ساختمانی خانه و مطب در بدو ورود به اینجا  با او آشنا شدیم، " آقا مجید " بود.  او که جوانی بود خوش رو، کاری و  محبوب خاص و عام، در برقرار کردن این مطب و تمامی امور مربوط به آن مرا یاری داد. از کارهای ساختمانی گرفته تا رسیدگی به باغچه و بسیاری موارد دیگر به داد ما می رسید و در یک کلام، بقولی،
  " آچار فرانسه" ی  ما  بود.
این مجید عزیز را دست روزگار امان نداد و در 25 سالگی در اثر تصادف با موتور از ما گرفت. روانش شاد. یادش همیشه برایم گرامی است.

پس از آن، بازی روزگار، ما را  با  " مجید" دیگری آشنا کرد که در آن زمان  7 -8 ساله بود و اکنون نوجوان 17 ساله ای است که یار و یاور خانه و زندگی و این مطب شده است. به هنرستان می رود و به هنگام نیاز  کمک ماست  و خوشبختانه صحیح و سالم است و می رود که جای آن دیگری را بگیرد. با او شرط کرده ایم که به هیچ وجه گرد موتورسواری  نگردد.

اما "مجید" این داستان پسرکی است 7 ساله از بیماران من  که مادرش بتازگی بچه ی دوم خود را بدنیا آورده و" مجید"  کوچولو حالا شده برادر بزرگتر، همه کاره  و عصای دست  مادر. تو گویی با تولد بچه ای دیگر، "مجید" رشد و تکامل یافته  و دنیای  کودکی را به یکباره پشت سر گذاشته است.

چند روز پیش بود که دیدم مجید با دفترچه ی بیمه در دست وارد اتاق شد و سلام بلندبالایی  کرد. جوابش را دادم و منتظر شدم تا بزرگتری همراهیش کند ولی کسی نیامد. گفتم:" مجید، تنهایی؟ مامانت کو؟ با کی آمدی؟ "
با غرور تمام گفت:" تنها ." گفتم :" از خانه تا اینجا را با چی آمدی؟ گفت:" پیاده." پرسیدم :" مریضی؟"
گفت:" نه بابا. من که مریض نیستم." و دفترچه ی برادر نوزادش را جلویم گذاشت و سفارشات مادر را دانه به  دانه  و بسیار شمرده برایم  شرح داد. این تغییر شخصیت  و رفتار در مدت زمانی کوتاه برایم خیلی جالب بود و تا مدتها  فکرمرا  به خود مشغول داشته و ناخوداگاه به مقایسه با فرزندان خود و دوستان و آشنایانم واداشت.

نمی دانم کدامین روش تربیتی است که برخی را چنین با اعتماد بنفس  و مستقل بار می آورد و برخی را چنان وابسته و بی ابتکار عمل.  یادم  می آید که دوستی تعریف می کرد که پسر 7 ساله اش در یک صبح زود پاییزی، خانه را با پدر به  قصد مدرسه ترک می کند. چند قدمی که از خانه دور می شوند،  پدر با وزش باد سرد از او سوال می کند که آیا لباس گرم پوشیده است یا نه. پسر هم به جای جواب دادن به پدر،  به سمت خانه  بازگشته، زنگ خانه را می فشارد و از مادرش که پای آیفون آمده ، می پرسد:" مامان هوا سرده. کت تنم کردی؟"

 پسر بچه ی 10 ساله ی دیگری راهم  می شناسم که هر بار هنگام صرف غذا ، سیر که می شود از مادرش می پرسد:
" مامان، خوب خوردم؟ دیگه بسه؟"

Saturday, October 23, 2010

آمپولی برای پیشگیری


آمپولی برای پیشگیری

30 مهر 89

آقای جوانی تنومند و هیکل دار، در مایه های قهرمان سنگین وزن دنیا ، مادرش را که به تب و لرز دچار بود، به مطب همراهی کرد. اما پیش از آنکه مادر بدحال و لرزان او مهلت حرف زدن پیدا کند، خودش  را جلو انداخت و فوری بر صندلی معاینه نشست و گفت:" خانم دکتر، مادرم خیلی مریضه  ولی میشه  اول یه آمپول پیشگیری، دگزایی* چیزی برا من بزنی؟ "

با حیرت پرسیدم:" چرا؟ مگه چه مشکلی دارین؟"

گفت:" هیچی. البته یه خورده تنم مورمور میشه،  میخام تا بدتر نشده ، پیشگیری بشه که تب و لرز نکنم."

گفتم:" برای پیشگیری لازم نیس  دگزا بزنین. اگر روزی سه بار آب نمک غرغره کنین و مایعات بیشتر بنوشین، بهتر میتونین از بیماری جلوگیری کنین. "

به خرجش نرفت و باز اصرار کرد که :" اقلن یه آمپول تقویتی برام بزن."

نگاه چپی به او انداخته و گفتم:" شما به تقویت نیازی ندارین. تازه شما با سابقه ی فشار خونی که دارین**  ، به هیچوجه صلاح نیست که این آمپول ها را بزنین. این آمپول ها عوارض زیادی دارن  و ضرری که میرسونن،  برای شما بمراتب  بیشتر از فایده شونه.  به جای اینها اجازه بدین که  فشار خونتون رو اندازه  بگیرم."

با بی میلی آستینش را بالا زد.  فشار را گرفتم  و مطابق معمول بالا بود. به او هشدار دادم  که  داروی فشار خون خود را به موقع مصرف کند و بیشتر به فکر فشار خون و کنترل دائمی آن باشد تا  نگران تب و لرزی که هنوز به آن گرفتار نیامده.
و حالا  اجازه دهد که من هرچه زودتر به داد مادرش برسم. چشمی  گفت و پیش از آنکه از جایش برخیزد، ته چشم هایش برقی زد و  باز انگار چیزی به یادش  آمده باشد، گفت:" خانم دکتر، همین الآن احساس کردم گلوم درد گرفته، نمیشه یه پنی سیلین برام بزنی؟"

نخیر. ول کن نیست !! کلافه از این همه  پیگیری در امر پیشگیریٍ، درماندم،  وادادم، انرژیم ته کشید. دیگر حرفی نزدم. ته گلویش را نگاه کرده و در پنهانی ترین زوایای گلویش با خیال پردازی زیاد، آثار عفونت و چرکی برای خود مجسم کردم و  دردناک ترین آمپول پنی سیلین ممکن را برایش نوشتم . دفترچه اش را به دستش دادم و او را از اتاقم روانه ی اتاق تزریقات کردم تا برود و بزند و حالش را ببرد و... فقط  دست از سر من بردارد. 


*دگزا مخفف دگزامتازون و دارویی برای درمان واکنش های آلرژیک و  التهابی شدید و موارد بیشمار دیگری است که اندیکاسیون های خاص  و نیز عوارض بسیار خود را دارد ولی در فرهنگ پزشکی روستایی ما به عنوان داروی همه کاره شناخته شده و در بسیاری از موارد،  بیماران به خوددرمانی با آن وسوسه می شوند.

**این خانواده از بیماران روستایی و دارای پرونده در مطب هستند.



Thursday, October 7, 2010

عرفان




عرفان

15 مهر 89


عرفان پسر کوچولوی 2 ساله ای که پدر و مادرش از بیماران قدیمی من بودند، بشدت مورد علاقه ی پدرش بود. بطوریکه  از آغوش  پدر جدا نمی شد، حتا بهنگام رانندگی. و از آنجا که شغل پدر رانندگی تاکسی بود، عرفان دوست داشتنی  هم همیشه بر زانوهای پدر  و پشت فرمان ماشین می نشست  و پدر و پسر، لذت دنیا را از رانندگی  با هم می بردند.

چندین بار که هنگام ترک مطب ، آنها را در این حالت دیدم، به پدر هشدار دادم که از این کار پرهیز کند. او هم هر بار با گفتن " چشم، چشم " سرو ته قضیه را هم می آورد و می رفت تا از موعظه های بعدی من در امان بماند.

تا اینکه در یک روز پاییزی در اتاقم باز شد و همه ی خانواده،  همچون قشونی شکست خورده، گریان ونالان وارد اتاقم شدند.کاشف به عمل آمد که روز گذشته، که جمعه بوده، خانواده برای گشت و گذار دسته جمعی با ماشین به دل طبیعت می زنند. اما در اثر لغزندگی زمین، و احتمالاً سرعت زیاد،  از جاده منحرف شده و چپ می کنند.  بنظر نمی آمد که  جز خراش های کوچک و ضربدیدگی های خفیف و کوفتگی، مشکل دیگری برایشان پیش آمده باشد. فقط عرفان کمی شکم درد داشت که پس از معاینه و دیدن  گزارش سونوگرافی شکم  که همان دیروز پس از مراجعه به اورژانس ، گرفته شده بود و طبیعی نشان می داد، مشکوک به چیزی نشدم و خلاصه با سفارشات معمول آنها را راهی خانه کردم.

 دو روز بعد، دوباره پدر و مادر، عرفان را بدلیل بیقراری و  شکم درد زیاد به مطب  آوردند. این بار اما معاینه ی شکم بسیار مشکوک و شکم سفت بود و با پرس و جو معلوم شد که به هنگام تصادف، عرفان مثل همیشه در بغل پدر بوده است. آنها را فوری به بیمارستان فرستادم. در بیمارستان، پس از انجام سونوی دوباره و با تشخیص خونریزی داخلی، عرفان به اتاق عمل منتقل شده و مشخص شد که در اثر ضربه ناگهانی  و اثر فشاری فرمان ماشین به شکم، دچار پارگی پانکراس  و نشت تدریجی خون  به داخل شکم شده است.

چه درد سرتان دهم. پس از آن، 4 عمل دیگر برروی پسرک نازنین انجام شد و او در کل، چیزی  حدود 40 روز در بخش مراقبت های ویژه  و مدت زمانی بسیار بیشتر در بخش عادی بیمارستان  بستری بود تا با از دست دادن قسمتی از پانکراس، از مرگ حتمی نجات یافت.  سرانجام پس از حدود 2 سال رفت و آمد دائمی به بیمارستان و مطب  پزشکان مختلف، عرفان  سلامت  نسبی خود را بازیافت  و توانست دوباره خوشحال و خندان و شیطان  با پای خودش به مطب بیاید. این روزها   عرفان با وجود سلامت ظاهری و طبیعی بودن معاینات و آزمایشات و سونو،  هنوز از شکم درد و استفراغ های گهگاهی در رنج است  و مادرش از کابوس دائمی عود مجدد کیست سازی پانکراس و تکرار روزگاران سخت گذشته در خانه و  بیمارستان.

پدرش اما فکر می کنید از این ماجرا درسی گرفته باشد؟ زهی خیال باطل!

Thursday, September 23, 2010

سوء سابقه




سوء سابقه

31 شهریور 89

آقایی، خانم و بچه هایش را که  همگی دچار بیماری های شایع ویروسی  بودند، به مطب آورد. پدر خانواده  آدم بسیار شوخ و خوش برخوردی بود و از آنجا که من هم معمولاً بیمار خوش رو را ناامید نمی کنم،  مراحل مختلف معاینه و نسخه نویسی برای آنها به درازا کشیده و  با  خنده و شوخی و گفتگو از هر دری  همراه شد.

باری، پس از اینکه کارشان تمام شد، به هنگام ترک مطب ، تو گویی که آقا  ناگهان چیز مهمی بخاطر آورده باشد، سرش را از لای در به داخل آتاق آورده و گفت:" خانم دکتر ما خیلی خوشحالیم که دوستی بخوبی شما داریما!"

با تشکر از او، من هم متقابلاً از داشتن بیمارانی با این روحیه و طرز برخورد اظهار خوشحالی کردم و  خداحافظی کرد و رفت.
چند روز بعد اتفاقی از منشی هایم شنیدم که همین آقا سالها پیش به اتهام قتل غیرعمد  مدتی را در زندان گذرانده است.     موضوع حیاتی تر از آن بود که بتوان از آن گذشت. با پرس و جوهای بیشتر، معلوم شد که آقا در یک درگیری خانوادگی- ناموسی که به زدوخورد و ( مطابق معمول ) چاقوکشی منجر شده، یک نفر را کشته و در پی آن به زندان افتاده و سپس با پرداخت دیه آزاد شده است.

این ها را که شنیدم، کمی خودم را جمع و جور کردم. بالاخره ه هر روز پیش نمی آید که تو با مجرمی از این نوع،  خوش و بش کرده باشی. در واقع هم نمی توانم بگویم که از ابراز دوستی او احساس غرور کرده و بر خود بالیدم ولی راستش را بخواهید با توجه به عواقب دشمنی  احتمالی با ایشان، از این دوستی ، احساس آرامشی بی اندازه به من دست داد.

خدا آخر و عاقبت  این دوستی های ما را بخیر کند!

Friday, September 10, 2010

سیستم

سیستم!!!!!

  شهریور 1389 18

گاهی وقتها، صحبت و گپ و گفت با بیماران کش می آید و از محدوده ی مسائل پزشکی خارج شده و به حیطه های دیگر کشیده می شود. مثل این بار که آقایی، فرصت خلوت بودن مطب و سرحال بودن مرا مغتنم شمرده و سر درد دلش باز شده بود و گله از خانم هایی می کرد که کار می کنند، بخصوص که اگر ازدواج کرده باشند.

برای اثبات حرفهایش هم نطق غرایی در مورد جنس لطیف زنان و وظیفه ی شوهران در قبال آنها انجام داده و می گفت که کلاً خانمها برای کار کردن ساخته نشده اند، بلکه واضح و مبرهن است که مردان باید جور آنها را بکشند. خلاصه ی کلام اینکه بالاترین وظیفه ی زنان، خانه داری است و احتمالاً " نشینند و زایند شیران نر"!



در باب تاًکید بر جدی بودن خودش در این زمینه هم بر گفته هایش افزود که :" من خواهرزنی دارم که کار می کنه و از وقتی سر کار رفته، من دیگه خودشو و شوهرشو تو خونمون راه نمیدم. به زنم هم گفتم پا تو خونه ی اونا نذاره."



هبچ به روی خودم نیاوردم که شاید من هم طرف صحبتش باشم و گفتم:" خوب عقاید هر کس برای خودش محترمه، شما هم لابد صلاح کار و زندگی خودتونو بهتر می دونین ولی برای دیگران و زندگی اونها که نمیتونین تعیین تکلیف کنین. تازه آن آقا ممکنه عقایدش با شما فرق داشته باشه و یا نیاز مالی داشته باشن و کار خانم، کمک هزینه ای براشون باشه."



حرفم را قطع کرد و من من کنان گفت:"... ای بابا! ... آخه چی بگم. ... شما که نمیدونی، همه چیزم که نمیشه گفت. آخه خانوم دکتر، شما جای خواهر من، دور از جون شما، این خانوما وقتی که راه میرن یا یه وقتی از پله ای، جایی بالا میرن، ... خیلی باید ببخشینا، همه ی سیستمشون میریزه بیرون. حالا اگه یه مردی اون زیر وایساده باشه ، خوب خیلی ناجور میشه دیگه." و با نگاهی حق بجانب به من گویا انتظار تاًیید مرا داشت.



دیدم زیادی دارد وارد مقولات مورددار و ممنوعه می شود. دیگر ادامه ی بحث را جایز ندانستم و موضوع را درز گرفتم . او که رفت فکر کردم چقدر خوب بود اگر می شد این سیستم مردها را هم کمی دستکاری کرد که انقدر زود جوش نیاورد. خدا را شکر که ما در مطب، پله ای، جای بلندی یا چیزی تو این مایه ها نداریم!

Friday, August 20, 2010

ملا حسن

ملا حسن

1389 امرداد 29

خانمی که ماه ششم یا هفتم بارداری را می گذرانید، برای کنترل بارداری و
معاینات معمول، با همسرش به مطب آمدند. در ضمن نشان دادن آزمایشات و
سونوگرافی ها، آقا پرسید:  خانم دکتر، عکس نشون میده که بچه چیه؟
نگاهی به سونوگرافی ها انداخته و گفتم:   در هر دو سونو نوشته شده که دختره

آقا با قاطعیت تمام گفت : ولی پسره

کنجکاو شدم: چطور؟ از کجا اینو میگی؟

   راستش ما یه ملایی تو ولایتمون داریم که دستش شفابخشه، پیشگویی هم
میکنه. این ملاحسن به من گفت که بچه ات پسره

بعد برای اثبات گفته هایش برایم چند نمونه از معجزات و پیشگویی های ملا
را بازگو کرد.

  گفتم: خوب، کاری نداره. تا سه ماه دیگه معلوم میشه که پیشگوی شما کارش درست
تره یا همکار پیشگوی ما

پس از آن روز هم هر بار که به مطب می آمدند، باز تاًکید آقا بر این بود
که حرف ملا حسن ردخور ندارد

امروز پس از حدود دو هفته باز آقا و البته برای کار دیگری پیدایش شد
دیدم سکوت عجیبی کرده. از او حال خانمش را پرسیدم. با بی میلی گفت: زایمان کرده. پونزه روزه

   گفتم: مبارکه. چرا چیزی نمیگی؟ مگه قرار نبود به من خبر بدی که دختره یا پسر؟

لبخند تلخی زد و گفت:  به ما که دختر دادن

     گفتم: این حرف یعنی چی؟

   گفت: یعنی اینکه اول، دکتره تو بیمارستان به خواهر زنم گفت که بچه، پسره
ولی بعد گفتن دختره و به مام دختر تحویل دادن 

   گفتم: یعنی با این شک و دودلی شما هم به همین راحتی بچه رو گرفتین و آوردین
خونه؟ پرس و جو نکردین؟ شکایت نکردین؟ نگفتین این بچه ی کیه؟
نگاه پر ازتردیدش را به من دوخت و گفت:  ایشاللا که مال خودمونه

Tuesday, August 10, 2010

از ماست که بر ماست 3

از ماست که بر ماست  3 

1389 مرداد 15

آقای جوانی حدود دو سال پیش به دلیل سردردهای شدید به مطب آمد و پس از
آن به دلیل وزن زیاد و فشار خون بالا، زیر نظر من قرار گرفت. با مصرف
داروی فشار خون و پرهیز غذایی، تا حد زیادی فشار و وزن او کنترل شده
و سردردش بهبود یافته بود. اما این آقا چند گاهی دیگر پیدایش نشد و پس
از مدتها، وقتی که آمد و دلیل غیبت طولانی اش را جویا شدم، گفت که به
دکتر... که از متخصصین بنام قلب و عروق شهر است مراجعه کرده و وی پس از
اندازه گیری فشار خون گفته که فشار شما از نوع عصبی است و نیازی به
مصرف دارو نیست، خودش خوب می شود. به همین دلیل هم ایشان دیگر نه مراجعه
کرده و نه لزومی به مصرف دارو دیده. ولی از چند وقت پیش دوباره احساس
فشار و سنگینی در سر می کند.
فشار خون آقا را گرفتم و دیدم که مثل سابق کماکان بالاست. در عین حالی که
از این طریقه ی راهنمایی و درمان بیمار توسط همکار پزشک خود در عجب شدم
ولی چندان حرف او را جدی نگرفتم و با خود فکر کردم که خیلی وقت ها،
بیماران، برای توجیه کارهایشان حرف دل خود را از زبان پزشکان می گویند.
در هر حال بیمار را متوجه عواقب فشار خون بالای دائمی، هر چند با منشاء
عصبی، ساخته و با تاًکید بر مصرف روزانه ی دارو، روانه اش کردم.
چندی بعد خانم مسنی با سابقه ی بیماری قلبی، که از سالها پیش زیر نظر
همان پزشک معروف متخصص قلب بود، به مطب آمد، با احساس ناراحتی در قفسه ی
سینه و فشار بالا. از او پرسیدم که چرا به پزشک قلب خود مراجعه نمی کند.
جواب داد:" پیش کی برم؟ یه دکتر قلب خوب به من معرفی کنین تا برم."
پرسیدم: " مگه شما همیشه پهلوی دکتر... نمی رفتین؟ از او که خیلی راضی
بودین! " گفت:" بععله، خانم دکتر. بودم! اما جدیداً هر وخ میرم پیشش، یه
دستش و همه ی هوش و حواسش به تلفنه و داره در مورد آخرین نرخ مصالح و میل
گرد و سیمان، پرس وجو میکنه. بیشتر از اینکه به من و حرفام گوش بده،
حواسش به ساخت و ساز و خرید و فروشه. منم دیگه نمیخام برم پهلوش."
اینجا بود که فکر کردم شاید آن آقای جوان هم حقیقت را می گفته و واقعاً
آقای دکتر نتوانسته با حواس جمع، وضعیت او را ارزیابی و وی را راهنمایی
کند. با خود اندیشیدم که چقدر حیف است که پزشکانی که می توانند با علم و
تخصص خود، الگویی برای همکاران باشند، اینگونه نام نیک و شهرت و وجهه
خود را به حراج می گذارند و کاری می کنند که دیگر، عام و خاص رویشان حساب
نکنند.
در این دوره ی وانفسا در دیار ما، براستی پزشکان، از معدود دانش
آموختگان خوشبختی هستند که می توانند در رشته ی تحصیلی خود مشغول به کار
شده و مدارج ترقی ( چه مادی و چه معنوی ) را طی کنند. و اگر فقر
اقتصادی، فارغ التحصیلان رشته های دیگر را از روی ناچاری به قبول هر
کاری وامی دارد، در مورد پزشکان باید شوربختانه گفت که فقر فرهنگی است که
آنان را به سمت کارهای نان و آب دار دیگری با مسئولیت کمتر، مثل
بسازوبفروشی و معاملات املاک سوق می دهد.

Monday, July 26, 2010

حکیم باشی


حکیم باشی
31 تیر 89

خانمی حدود 50 ساله با سابقه درازمدت هموروئید و عوارض آن، وارد مطب شد و گفت:" دیگه خسته شدم، دارم از درد میمیرم، داروهام دیگه اثری نداره، تورو خدا یه کاری بکنین."
او را معاینه کرده وبا توجه به شدت علائم به او توصیه کردم که حتماً به یک جراح مراجعه کند.

گفت:" دردای من یکی دوتا نیستا. منو پیش یکی بفرس که همه ی دردامو درمون کنه."

گفتم:" خوب، بقیه ی درداتو بگو."

گفت:" سوزش ادرارم دارم."

گفتم:" دیگه چی؟"

گفت:" ترشح رحمی هم دارم."

همه ی علائم و عوارض را که کنار هم گذاشتم و نام گنوکوک که در ذهنم تداعی شد، خودم را جمع و جور کرده و تلاش کردم همه ی عوامل احتمالی بیماری را برایش تشریح کنم و برای شروع گفتم:" خوب در اینکه هرچه زودتر باید برای برداشتن این زائده به جراح مراجعه کنید که شکی نیست. در ضمن اگر دلیل اصلی همه ی این  ناراحتی های شما یک چیز باشد، برای درمان سایر علائم باید  دارو مصرف کنید، برای اطمینان شاید بد نباشد که یک آزمایش هم بدهیم.

" در این فکر بودم که چگونگی و چرایی  آزمایش را برایش  توضیح دهم که مهلتم نداد و بلافاصله گفت:" خدا عمرت بده. آخه میدونی خانوم دکتر، بابای خدابیامرز من هم مث شما حکیم باشی بود. همیشه به ماها می گف اگه درداتونو زود درمون نکنین، سرطانی میشه. بخصوص که "باباسیل" اگه باشه، تبدیل به سوزاک میشه، بعدشم میشه سرطان."

اول از اینکه مرا به بابای حکیم باشی اش تشبیه کرده بود، مورمورم شد و در پوستم احساس ناخوشایندی کردم  ولی بعد،  از این که با زبانی ساده و عامیانه  تشخیص به نسبت درستی را بر مبنای علم  و تجربه ی پدرش  داده و در هرحال تا حدی ارتباط علائم بیماری به یکدیگر را از بسیاری از همکاران پزشک ( با وجود بهرمند بودن  از امکانات پیشرفته ی تکنولوژی در عرصه ی پزشکی)،  بهتر تشخیص داده  کمی احساس آرامش کردم و به او حق دادم که پز پدر حکیم باشی را  بدهد.